|

پاییز٬ پادشاه فصل ها از راه می رسد
ومن پابر روی برگ های عاشق آن می گذارم
وصدای خش خش برگ ها طنین انداز قلبم می شود
گویی آنها مرا به جرم عاشق نبودن محکوم کرده اند...!!


دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم. کنارش نشستم، از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رؤیای عشقم زنده ام و زندگی می کنم.
کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رؤیا می زیست.
پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد.
پرسیدم : سفر می کنی؟ گفت: من همیشه در سفرم. پرسیدم: غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه؟ هنگامی که با تمام وجود گرمای عشق حس می کنم.
ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حُرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.
پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد !!!
پرسیدم : این نگاه چیست؟ گفت: حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت: هر گاه خواستی عشقت را به ثابت کنی ، سکوت کن... و رفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد!!!
نوشته شده توسط علی در سه شنبه 16 مهر 1387 و ساعت 08:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|| نطرات
[--]
|