تبلیغات
دست نوشته های یک مرد آفتابی
دست نوشته های یک مرد آفتابی



با من چه می كنید ؟؟؟

 

مدیر: خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

- اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!!زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن!- این که شهریه نیست اسمش همیاریه!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن!

- خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

ـ خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آهای مستخدم،این خانم رو به بیرون راهنمایی کن!!

...

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود...

اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز ...

ستاد مبارزه با بیسوادی ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود : با ۲۰۰۰۰۰ زن خیابانی چه می کنید !؟

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:

با ۲۰۰۰۰۱ زن خیابانی چه می کنید !؟

 





جمعه 18 تیر 1389 توسط علی | نظرات ()
خدایا منو ببخش

 

خدایا مرا ببخش
اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست
مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور
اگر بی عقلم و عاشق

خدایا مرا ببخش
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام
اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند
اگر عشقم گناهی نابخشودنیست
و اگر گناهم را دوست می دارم

خدایا مرا ببخش
مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام
مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام
و به روشنایی ، و به نور رسیده ام
مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام
مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم
مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم
ایمانم را پرواز داده است
و اگر تو را
در میان خوشه های قلبم پنهان ساخته ام
مرا ببخش اگر فراموش کرده ام نام تو را
و اگر با طنین لب های او
به نام های تو می رسم

خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام
خدایا مرا ببخش





چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 توسط علی | نظرات ()
وقتی آمد كه دیگر رفته بود

 

 

وقتی آمد كه دیگر رفته بود

 

 

یک عمر عاشقش بوده ای ، تا آنجا که می شده، تا نهایت. تا تپیدن دلت هر بار، حتی بعد از یک ماه، یک سال و بیشتر.

شب ها برایش دعا کرده ای و روز ها چشم که باز کرده ای او را دیده ای که انگار آنجا نشسته، در خیالت.

در خیال ململ عشق.

و حالا یکباره می بینی همه چیز عوض شده. چه اتفاقی افتاده ، نمی دانی! دیگر از آن تلفن های هر شب خبری نیست. از آن هدیه های کوچک که دنیایت را بزرگ می کرد. از آن همه حرف های عاشقانه ی

قشنگ. و یکباره گیج می شوی. انگار همه چیز تمام شده.

از خودت می پرسی ، اینجا آخر دنیاست؟

می پرسی ، چه شد آن باغ سبز، آن آب گوارا، آن نگاه، آن لحظه و... لحظه های با او بودن را مرور میکنی.

 در شهر ، در سفر، با او بودن حتی بدون او بودن. وقتی می بینی آن لحظه های ناب دیگر تکرار نمی شود ، وقتی می بینی یک نگاه سرد، یک دست سرد و یک سلام از روی سیری تنها اشیاء  بجا

مانده از آن رابطه ی بارانی است، فکر می کنی اینجا آخر دنیاست و دیگر هیچ چیز تو را شاد نمی کند.

دلگیری ، تا آخر دنیا و فکر می کنی دیگرهیچوقت  دل به هیچ کس نمی بندی. اگر نویسنده ای، دیگر

نمی توانی بنویسی، و اگر شاعری حتی از غربت هم نمی سرایی، فقط به گنجشک هایی فکر میکنی که تنها در باغچه خانه ات این سو و آن سو می روند و تو فکر می کنی تا آخر دنیا اوضاع همین

است که هست.

 تا لحظه ای که تو بدانی حقیقت زندگی چیز دیگریست و عشق به همان زیبایی و آرامی که می آید ، نمی رود و این چیزی ست که باید قبول کنی، اگر عاشقی.

عاشقی رسمی دارد و این بخشی از آن رسم است.بخشی از بازی زشت و زیبایش که تو می خواهی فقط روی زیبایش را ببینی، اما بدان که همه چیز عمری دارد و هر چیز پایانی.

پایان عشق پایان تو نیست، پایان زندگی نیست، پایان دنیا نیست.

پایانی ست بر آغاز دیروز و آغازی ست بر روزگار نویی که خود پایانی دارد. وبرای این روزگار نو تو باید آماده شوی ، باید بپذیری که در این بازی همیشه، تو برنده نیستی

 

 

 





پنجشنبه 19 شهریور 1388 توسط علی | نظرات ()
با تو خوشبخت می شوم یک روز

 

با تو خوشبخت می شوم یک روز

این تجسم برای من کافیست

اینکه شاید تو هم دچار منی

این توهم ، برای من کافیست

پشت این اشک ها صبورم من

مثل دیوانه های زنجیری

امتحان کن چګونه می میرم

یک تبسم برای من کافیست

 

یک فنجان چای با نگاه تازه

 

صدایت نمی کنم...
مبادا به یاد آوری بی کس غریبی را که روزگاری تو همه کس او بودی
نگاهت نمی کنم...
مبادا چشمانی را به یاد آوری که تمام لحظاتش از دوری تو گریان بود
تو را در فراموشی ساختگی ات رها می کنم
...
و میدانم که هنوز مرا به یاد داری.

چون باغبان ، نهالی را که با دستان خویش کاشته هیـچگاه فراموش نمی کند...
و همین برایم کافیست

 

------  تبلیغات در نگاه تازه ، بر روی آن ها کلیک کنید  ------

 

تدریس خصوصی ریاضیات

انجام کلیه امور ساختمانی

 





یکشنبه 1 شهریور 1388 توسط علی | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:224)      1   2   3   4   5   6   7   ...  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
عمومی (761)
علی
تیر 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
با من چه می كنید ؟؟؟
خدایا منو ببخش
وقتی آمد كه دیگر رفته بود
با تو خوشبخت می شوم یک روز
میخواهم از نو شروع کنم....
جایی برای زندگی نکردن
راز این همه نیاز
بیا با هم یکی باشیم
چند قدم تا سکوت
دلم شکست
از آن تو ام
من اینجا دیوانه ام
عقل می گفت دل ؟
خوشحال میشم، می بینم با همیم
میان راه مانده ام
لیست آخرین مطالب
.::* کسب درآمد عالی از اینترنت 100% تضمینی *::.
فروشگاه آنیل
وبلاگ شخصی نگین رضاپور
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
تدریس خصوصی ریاضیات
انجام کلیه امور ساختمانی
عملکرد نگاه تازه را چگونه ارزیابی می کنید ؟




بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :