در تمام طول این هزار و یک شب
یک شب، یک شب که هزار شب طول کشید. تو نمی دانی که به تو فکر کرده ام. تمام این هزار شب را.
از هزار نفر از تو پرسیده ام. امشب عطر عجیبی در جای جای سرم جریان دارد. هزار سال، جمله جمله در ذهنم مرور شد. "ماه بر عشق من خندید."
هزار سال، از خود از تو شنیده ام.
حرف های شنیدنی ناگفتنی را. هزار بار تو را در آینه خود دیده ام. آن لحظات دیدنی وصف ناشدنی را هم. امشب اما تو چیز دیگری. از جنس مه یا سراب؛ نمی دانم.
صدایم دیوار بغضم را به زور می شکند " بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و خاصیت عشق این است..."؛ که " بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را."
در کنج اتاق تنهایی ام به صحنه دلفریبی چشم دوخته ام. شهر خاموش هزار رنگ رؤیاهایم در نیمه شب.
می توانم هزار ساعت دیگر نیز همین جا باشم. دور از من. دور از او. دور از اجتماع خمشگین!
می توانم مثل قدیم ها که دیوانه بودم. می توانم نسیم وصل بخوانم یا نیمه شب، می توانم روی تخت دراز بکشم و هم آواز تو برای تو بخوانم؛ از "دو پنجره" ای که با هم بودیم بر دیوار جاده های دور. یا از "جنگلی که آتش عشق تو خاکستر کرد" .
به خود بر می گردم. تهران،. پشت پنجره اتاقم. تنها.
امشب، تو نیستی. مثل هزار شب قبل که تو نبودی.
زلال تر از آنم که بیش از این آزار دهم این جسد خسته ی نالان خود را که تاِ ناکجاآبادم با خود به هر سو می کشم.
بغضم را در هم می شکنم، در خیالم لبانت را به اندازه هزار شب می بوسم و آرام آرام زمزمه می کنم ...
" صدا کن مرا
صدای تو خوب است."
نوشته شده توسط علی در یکشنبه 10 آذر 1387 و ساعت 08:20 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -