چشمای من گریه نکن
امشب باز به هوای دیدنت رو به آسمون غبار آلود شهری پراز ریا کرده ام وتورامیخوانم .با صدای خسته ام که درگلویم شکسته وهمراه یک بغض قدیمی ...
باز با تو حرفها دارم...
دلیل با توبودن یک تنهایی غمگینه با یه دنیاخاطره که تو تنهای هام همراه آه و یه قطره اشک که مهمون شبهامه..
دل خسته و نالون و سرگردون از این دنیا و این آدم هاش این تو بودی که فقط منو بسوی خودت خوندی ...
اونهمه آدما باحرفای قشنگ ودل فریب دل منو به بازی گرفتنوبا احساس من به دنیای پرازعشق و صداقتم خندیدنو منو تنها گذاشتن.
در این هیاهوودراین دغدغه های غم آلود این تو بودی که فقط صدامو شنیدی صدای خستمو...
اما خدا خیلی ازش تو دلم شکایت دارم ...
خدا اونی دار ه دلمو میشکونه و هرچی میخواد بهم میگه که دنیایه منه ...
خدا یعنی تو دنیای تو دوست داشتن اینقدر سخته ؟؟
خدا تو دنیای تو تاوان عشق آدما هر روز زجر کشیدن و حقیر شدنه؟؟
خدایا...!بزار بیام ...به دیدنت ! بزار برسم..اونوقت عقده های دلمو با اشکهام وا میکنم درست مثل الان.....
بهت میگم که دلمو شکستن ...بهت میگم که احساسموباورنکردن و اونو به بازی گرفتن...
به تو شکایت میارم از دست این بنده هات که چه ها با من کردن ...
خیلی دوس دارم بهم بگی جواب این معما چیه ؟
خدا منو ببر پیش خودت من دیگه خسته شدم ...باور نمیکنی و باور نمیکنم که همه احساس های خوبمو دارم از دست میدم !
نسیم تقدیر
گل عشق در دلم کاشت
و دل کویری سرشت من...
در حسرت داشتن گلی که آرزوش بود موند ..
کسی نیست که بگه گریه نکن... اما خودم میگم...
چشمای من گریه نکن ...
نوشته شده توسط علی در سه شنبه 5 آذر 1387 و ساعت 08:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -