تو بگو با دستان تو چند شب فاصله دارم ...؟ []

 

وقتی تنها میشد می نوشت

با نوشتن آروم میشد

همیشه حرفای دلشو می نوشت

اما دیگه نمی دونست از چی بنویسه

آخه دیگه دلی واسش نمونده بود.له شده بود.

كاش تكیه گاهی بود و كسی بود

کاش اون تکیه گاه  تو بودی

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

نوشته سکوت

 

چه کنم با این همه بیقراری ؟چه کنم با هق هق شبانه ام؟ 

با این روزهای سرد و سیاه و بارانی بی تو در این شهر چه کنم ؟

صدای باران بر تن خیس خیابان و چشمهای خیس من ...

تو بگو به امید کدام روز دل خوش کنم؟

بی نگاه آسمانی تو ، این دل بیقرار را با نوازش کدامین نگاه آرامش بخشم ...؟

در این شهر که از هجوم نگاههای هرزه اش حتی در زیر باران هم جایی برای من نیست

می دانی تا به حال به تو هم نگفته ام

که چقدر از نگاه های پر فریب این شهر می ترسم ...

پرم از دلهره ، از دلواپسی.پرم از آرزوهای ناکام

تو بگو با دستان تو چند شب فاصله دارم ...؟

تا امنیت آغوش تو چند قدم ؟

تا چشمان تو چند گریه ؟

تا نوازش صدای تو چند بغض، چند هق هق ؟

تو بگو تا دستان تو چند تب فاصله دارم ...؟

تو بگو به من چگونه طاقت بیاورم بدون تو؟

تو بگو ...

من دیگه از امشب هر شب.مهمونی دارم با غمها

 



نوشته شده توسط علی در شنبه 2 آذر 1387 و ساعت 06:48 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

به خدا دست خودم نیست []

 

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود

 میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود

 دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

 كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

به خدا دست خودم نیست

 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

 

 



نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 30 آبان 1387 و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

مشامم پر میشود از عطر تو []

 

یكى از استادان رشته ى فلسفه ، در یكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجویان می گوید می خواهد از آنها امتحان بگیرد ، بعدش صندلى اش را بلند می كند و می گذارد روى میزش ، و می رود پاى تخته سیاه ، و روى تابلو ، چنین مى نویسد :

ثابت كنید كه اصلا این " صندلى " وجود ندارد !

دانشجویان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار می آورند و هر چه فرضیه ها و فرمول هاى فلسفى و ریاضى را زیر و بالا می كنند ، نمى توانند از این امتحان سر بلند بیرون آیند . تنها یك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را می دهد . او روى ورقه اش می نویسد : كدام صندلى ؟؟

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

بوی عشق

 

پرده ١:  نشانی از تو یافتم ،اشتباه نکرده ام دلم غریبی نمیکند ،هر چه بیشتر پیش میروم بیشتر میفهمم که اشتباه نکرده ام.آن تویی... و نشانه ها همه گواه تو اند...

چقدر شادم ...!شرم حضورمان کنار هم و برای هم  در چشمانم خانه میکند....

پرده٢: ... چه بگویم؟؟؟ واژه ها بر سرم کوبیدند...رفته بودی!

چه طور ناگهان نا پدید میشوی؟ نو؟متوجه نشدی که به سمتت می آیم؟؟دلت خبر نداد؟ حتی گرفته هم نشد؟بی قرار نشد آن روز؟حس دیدار نداشتی؟

چه قدر آمدنی همه چیز برایم زیبا بود، همه مهربان بودند.

الان همه در نظرم بد دهنی میکنند.حوصله ی هیچ کدام از این مردم دنیا را ندارم جز تو....میفهمی؟ منظورم فقط خودت است ، نه آثارت، نه نشانه هایت  و نه عکست...فقط تو

پرده٣: گوشه ای از اتاق نشسته ام ، دلم میکوبد...ستاره میفهمد...میدانم!خیره میشوم بی هیچ فکری...

دلم لبریز از توست... بلند میشوم و عطرت را به پیراهنم میزنم ، نفس عمیق میکشم مشامم پر میشود از عطر تو ...

 

 



نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 29 آبان 1387 و ساعت 08:22 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

خدایا شکر

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

در تمام طول این هزار و یک شب

تلگراف هایی از جهنم عشق

آسمون دل بهاری چه قدر غم داشت

کاشکی دیشب هر شب بود

چشمای من گریه نکن

می دانم میخواهی پرواز کنی

قلبی متروک

تو بگو با دستان تو چند شب فاصله دارم ...؟

به خدا دست خودم نیست

مشامم پر میشود از عطر تو

چه خوب که نیستی ...

اینجا برای هیچ چیز منتظر نباش

جهنم عشق


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

علی(802)

موضوعات

عمومی(761)

آرشیو

  آذر 1387 (10)
  آبان 1387 (19)
  مهر 1387 (20)
  شهریور 1387 (19)
  مرداد 1387 (25)
  تیر 1387 (24)
  خرداد 1387 (25)
  اردیبهشت 1387 (23)
  فروردین 1387 (14)
  اسفند 1386 (18)
  بهمن 1386 (8)
  دی 1386 (6)
  آذر 1386 (18)
  آبان 1386 (26)
  مهر 1386 (19)
  شهریور 1386 (14)
  مرداد 1386 (19)
  تیر 1386 (16)
  خرداد 1386 (22)
  اردیبهشت 1386 (18)


لینکستان

ترانه های آبی

گاه نوشته های یک دانشجو

مهرگان

بن بست تنهایی

ناب ناب

پاتوقی شاد برای شادترین ها

حرفی از جنس همه چی

من و تو ما میشویم

جادوی سکوت

آسمان(امید)

پائیز بهاریست که عاشق شده ...است

تنها ترین تنها

هم دم تنهایی من

پرستوی ارزوها

بی تو این باغ پر از پاییز است

سپیده و دوستاش

.:: اینجا دیكه آخرشه ::.

قصر یخ زده

عشق ورزیدن یعنی ...

نشانه حیات

مرتضی طلایی

دختر تنهایی ها

مریم دریایی

دلم گرفته..


تبلیغات در نگاه تازه

09126186234


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 ما به 2 خرداد پر از حادثه عادت داریم



حرف های نگاه تازه :
آقای خاتمی تنهایمان نگذارید





negahetaze.Mihanblog.com