

تو را به ضیافت ترانه هایم خواهم برد
وآنقدر برایت خواهم خواند تا اطمینان کنی تمامش برای تو است و بس
تویی که که بغض را در گلویم همیشه برایت پنهان می کنم
شاید روزی در آغوش تو بغضم را بشکنم
و خود را در آغوشت بینداز
فریاد کنم
دوستت دارم حتی اگر روزی نباشی
از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟! ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش
درونی ات بودند اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوریت !؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آغوشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه
است
بی تو دنیا هم مرا آتش میزند
نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 23 آبان 1387 و ساعت 07:58 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -