خواب من بعد از او ؟ []

 

بگذار اعتراف كنم كه تنها در پناه چشمان توست كه هر لحظه به زندگی امیدوار می شوم.

دلم می خواست اشك بودم و ازگوشه چشمانت مستقیما‏پایین می آمدم وبه مژگانت می نشستم  و سپس روی گونه هایت جاری می شدم و به روی لبهایت می مردم.

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم

نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد
و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی
و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم  !
آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی
من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و
 
و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان !
تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش !
دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی .
دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ،
نازنین من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم .

 



نوشته شده توسط علی در سه شنبه 21 آبان 1387 و ساعت 07:32 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

پس چرا کسی از مرگ من شاد نیست ؟ []

 

زندگی هر روز رنگ می‌بازد

هر روز زندگی به ذرات غباری پخش شده در هوا تبدیل می‌شود و بی ارزش تر میشود

خودم را فراموش كردم و در حال از دست دادن خودم هستم. شاید روز خاك سپاریم فرا رسیده باشد.

آیا این من هستم كه در این گودال ابدی آرام خوابیده‌ام؟

آنان كه همیشه كنارم بودند حال چه آسان من را در دل خاك می‌گذارند و گریان میروند!

باختن، شكستن ، تسلیم شدن و در نهایت بی هیچ توشه‌ای رخت سفر بستن این است داستان زندگی كه با گریه ‌به آن قدم می‌گذاری اما همه را با گریه‌هایت می‌خندانی اما وقتی میروی هیچ صدایی نداری و آرام سر بر خاك می‌نهی اما از آرامش تو همه گریانند!

دیگر تاب زندگی در من نیست، آن جاودانگی كه دنبالش بودم حال روی حقیقی خود را به من نمایان كرده و صدای قاه قاه  خنده‌اش به من می‌گوید كه باز فریب خورده‌ام!

چه ساده هست كه دیگر هیچ چیزی به من راهی  ندارد!

دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد!

دیگر هیچ  جایی برای من نیست! دیگر هیچ چیزی برای من نیست! نا كجا آباد اقامتگاهست! آیا می‌روم یا می‌برند من را؟

سیرابم از هر چیزی جز عشق،سیرابم از هر چیزی جز حس پرواز، سیرابم از هر چیزی جز رهایی!

دیگر نیازی به جنگیدن نیست! دیگر پوچی نمی‌تواند در من راه پیدا كند! دیگر فتح تپه ارزش نیست! برای فتح تپه باید جنگید و خون داد و خون ریخت، باید مرد اما  اگر برای فتح تپه هم نجنگم باز هم خواهم مرد و باز هم از آرامش من همه گریان خواهند شد پس چرا تپه را بخواهم؟

من كه باید روزی با آرامش خویش چشمها را گریان كنم! پس از برای چه بجنگم و بتازم؟

حقیقت چیست؟ حقیقت خنداندن با گریه و یا گریاندن با آرامش است؟

حقیقت به غنی بودن در اوج بیچیزیست؟ حقیقت را كجا نوشته‌اند؟ در ذهن فراموش كاران یا در دفترچه خاطرات مورخین؟

خالی بودن من را پر می‌كند. من به كجا آمده‌ام  و به كجا می‌روم؟ این سیاهی شب است كه روشنایی سحر را ارزش می‌دهد یا عظمت روشنایی صبح است كه شب را فراری میدهد؟

من بودمو هستم اما این كیست كه آرام خوابیده؟ این كیست كه آرامشش گریه‌ آور است؟ این كیست كه من رویش خاك میریزم اما خودم غباری تر از اویم؟

هیچكس جز من توان رها ساختنم را ندارد!

اما دیگر دیرست!

حالا دیگر زمان تفكر نیست! تفكر به اینكه پاسخ چرا ها را بدهم! كه چرا تلاش كردم! تلاش برای بدست آوردن چی؟ منی كه حتی جسم خود را نیز می‌گذارم و میروم! منی كه خود در حال خاكسپاری خود هستم!

دیروز امید امروز را داشتم در حالی كه میدانستم امرو خود دیروز فرداست و فردا خود دیروزیست كه تنها با امید آراسته شده بود و چون آنرا نداشتم حس می‌كردم كه باید چیز خوبی باشد! اما فردا و فردا ها آمدند و دیروز ها را ساختن!

غم دیروز را خوردم و شاد از رسیدن فردای نداشته بودم اما توچهی به امروزی كه زیر پاهایم له میشد نداشتم! امروز همان فردای دیروزست! مثل برگهای پاییز و بهار! پاییز به امید بهار مینشینم كه برگهای سبز بیاد و سایبون پرستوها بشه! اما تو بهار پرستو ها رو با سنگ می‌زنیم و  در پاییز همان برگها را زیر پا له میكنیم!

خنده و گریه از برای دیروز داریم و دل بسته و شیفته فرداییم ،پس امروز چی؟ سهم آنكه خود را فدای ما می‌كند چه می‌شود؟ آن را كه از دست می‌دهیم غمش را می‌خوریم و آن را كه نداریم انتظارش را می‌كشیم اما آن را كه داریم و در نهایت اخلاص خودش را برای ما فدایی می‌كند برایش چه كرده‌ایم؟

آه آخرین خاكها را هم به روی خود ریختم! اینها چرا گریه می‌كنند؟ اصلا اینها كی هستند؟

آیا اینها واقعا من را دوست دارند؟ اگر دوست دارند چرا لحظه گریستن من به هم تبریك می‌گفتند و لحظه آرامش من به هم تسلیت می‌گویند؟

 



نوشته شده توسط علی در دوشنبه 20 آبان 1387 و ساعت 06:51 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

نامه بیچارگان ؟ []

 

گفت با من می ماند اما نگفت تا کی؟

گفت که دوستم دارد ، اما نگفت چقدر ؟

گفت که خیلی برایش عزیزم ، اما نگفت چرا؟

گفت که برای عشقم جان می دهد ، اما نگفت چگونه؟

گفت که برای همیشه عاشقم می ماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

بی تو هوای دلم همیشه ابری است، آسمان چشمانم همیشه بارانی است

بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است و

سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است

بی تو زندگی بی مفهوم است، عشق

و عاشقی در دلم دور است

بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست، آرزوی قلبم مرگ است

 

از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید

 

چشمم بر این جاده خشک آمد و تو نیامدی

این بغض سا لها تو را خواند و تو نیامدی

از بس که به یاد تو بر این خاک گریستم

اشکم به خاک ثمر داد و تو نیامدی

بر جاده گفتم دل و عقلم فدای توست

این جاده نیز گریه کرد و تو را خواند و تو نیامدی

گفتم که به خاک سپارم یاد تو را

جانم به خاک پای یاد توافتاد و تو نیامدی

صد بار دلم اسیر تردید شد که شاید نگاه تو

بر یک نگاه غریبه گره خورد و تو نیامدی

لیک همه جانم به فریاد آمد که بمان

همه تردید ز دل خویش راند و تو نیامدی

سالهاست بر این جاده منتظر نشسته ام

آشنای هر رهگذر شدم ای داد و تو نیامدی

من پیرهمه جاده های انتظار توام

این دل ز غم به فریاد آمد و تو نیامدی

من که زبان به شکوه باز نمی کنم

این نیز نوشتم ودادم به دست باد و

تو نیامدی.......

 



نوشته شده توسط علی در یکشنبه 19 آبان 1387 و ساعت 08:51 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

خدایا شکر

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

در تمام طول این هزار و یک شب

تلگراف هایی از جهنم عشق

آسمون دل بهاری چه قدر غم داشت

کاشکی دیشب هر شب بود

چشمای من گریه نکن

می دانم میخواهی پرواز کنی

قلبی متروک

تو بگو با دستان تو چند شب فاصله دارم ...؟

به خدا دست خودم نیست

مشامم پر میشود از عطر تو

چه خوب که نیستی ...

اینجا برای هیچ چیز منتظر نباش

جهنم عشق


صفحات وبلاگ...

... 4 5 6 7 8 9 10 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

علی(802)

موضوعات

عمومی(761)

آرشیو

  آذر 1387 (10)
  آبان 1387 (19)
  مهر 1387 (20)
  شهریور 1387 (19)
  مرداد 1387 (25)
  تیر 1387 (24)
  خرداد 1387 (25)
  اردیبهشت 1387 (23)
  فروردین 1387 (14)
  اسفند 1386 (18)
  بهمن 1386 (8)
  دی 1386 (6)
  آذر 1386 (18)
  آبان 1386 (26)
  مهر 1386 (19)
  شهریور 1386 (14)
  مرداد 1386 (19)
  تیر 1386 (16)
  خرداد 1386 (22)
  اردیبهشت 1386 (18)


لینکستان

ترانه های آبی

گاه نوشته های یک دانشجو

مهرگان

بن بست تنهایی

ناب ناب

پاتوقی شاد برای شادترین ها

حرفی از جنس همه چی

من و تو ما میشویم

جادوی سکوت

آسمان(امید)

پائیز بهاریست که عاشق شده ...است

تنها ترین تنها

هم دم تنهایی من

پرستوی ارزوها

بی تو این باغ پر از پاییز است

سپیده و دوستاش

.:: اینجا دیكه آخرشه ::.

قصر یخ زده

عشق ورزیدن یعنی ...

نشانه حیات

مرتضی طلایی

دختر تنهایی ها

مریم دریایی

دلم گرفته..


تبلیغات در نگاه تازه

09126186234


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 ما به 2 خرداد پر از حادثه عادت داریم



حرف های نگاه تازه :
آقای خاتمی تنهایمان نگذارید





negahetaze.Mihanblog.com