

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق سوختن آموخت فرق من و پـــــــــــروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت
از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید
من غروب عشق خود را در نگاهت دیده ام.... من بنای ارزو ها را زهم پاشیده ام.... آنچه باید من بفهمم این زمان فهمیده ام.... در دل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام
از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید
در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن رفتم ..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت ..رفت ..رفت و من میخندم و میگویم.. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید
دوستی مث رابطه چشم و دست می مونه ، وقتی دستت زخم می شه چشمات گریه می کنه
اونوقت دستت اشکات رو پاک می کنه
از شنبه تا پنچ شنبه ... روز خود را با نگاه تازه آغاز كنید
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد
نوشته شده توسط علی در سه شنبه 29 آبان 1386 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -