

جان دلم به تو خوش است میدانی اما نگرانم طبیعی است نه نگران از دست دادنت
تو خود سایبان معرفت عشقی و صداقت را معنی میبخشی و من تنها پیمان بستم با دلم
که معرفتم را هدیه جانت کنم
ای کاش غربت تو را از من نمیگرفت
ای کاش شب صدای گریه هایت را نمیشنید
ای کاش غم در سینه ات آه فریاد نمیکرد
و ای کاش خورشید دلم هرگز غروب چشمانت را نمیدید
و ای کاش که چشمم به چشمان مست بلوریت نمیافتاد
و ای کاش گریه هایت را به خنداهایت ترجیح نمیدادم
ای کاش پرستو بودم و در آسمان بلند دلت بال می گشودم
و ای کاش کبوتر بودم و بر بالای بادگیر قلبت لانه ام بود
ای کاش غم تمام میشد و خاموش آن آتش افتاده در جانم
ای کاش شب روز میگذشت و من و تو تا ابد در آغوش آرام میگرفتیم
بخواب ای نازنین و خواب خوش ببین مرا ببین که در آغوشت آرمیده ام و گرمی دستانم بر وجودت گرمی میبخشد
نفسهایت را میشنوم که بوی خوش یاسمنش دلم را مست و بی خود کرده است
می آیم زودتر از زود
سحر چه اسم زیبای و چه زمان مقدسی سحر زیباست اما نه بی تو
کاش سحرهایم همه اش با تو باشد و ای کاش نسیمش همه بوی تو دهد
سرد است هوا ودل احساس تنهای میکند اما به امید سحرهای زیادی با تو لحظه شماری
میکند
یاد سحر ها بخیر کنم که در هوای سرد زمستانی با دلی گرم و پر شور به سویت می آمدم
تا لحظه ای در آغوش هم بیارامیم و محبتم را تقدیم قلب کوچکت کنم
نوشته شده توسط علی در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -