[عمومی , ]

 

زندگی هر روز رنگ می‌بازد

هر روز زندگی به ذرات غباری پخش شده در هوا تبدیل می‌شود و بی ارزش تر میشود

خودم را فراموش كردم و در حال از دست دادن خودم هستم. شاید روز خاك سپاریم فرا رسیده باشد.

آیا این من هستم كه در این گودال ابدی آرام خوابیده‌ام؟

آنان كه همیشه كنارم بودند حال چه آسان من را در دل خاك می‌گذارند و گریان میروند!

باختن، شكستن ، تسلیم شدن و در نهایت بی هیچ توشه‌ای رخت سفر بستن این است داستان زندگی كه با گریه ‌به آن قدم می‌گذاری اما همه را با گریه‌هایت می‌خندانی اما وقتی میروی هیچ صدایی نداری و آرام سر بر خاك می‌نهی اما از آرامش تو همه گریانند!

دیگر تاب زندگی در من نیست، آن جاودانگی كه دنبالش بودم حال روی حقیقی خود را به من نمایان كرده و صدای قاه قاه  خنده‌اش به من می‌گوید كه باز فریب خورده‌ام!

چه ساده هست كه دیگر هیچ چیزی به من راهی  ندارد!

دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد!

دیگر هیچ  جایی برای من نیست! دیگر هیچ چیزی برای من نیست! نا كجا آباد اقامتگاهست! آیا می‌روم یا می‌برند من را؟ ناچار به رفتنم یا اینكه مقصد نهاییست؟

سیرابم از هر چیزی جز عشق،سیرابم از هر چیزی جز حس پرواز، سیرابم از هر چیزی جز رهایی!

دیگر نیازی به جنگیدن نیست! دیگر پوچی نمی‌تواند در من راه پیدا كند! دیگر فتح تپه ارزش نیست! برای فتح تپه باید جنگید و خون داد و خون ریخت، باید مرد اما  اگر برای فتح تپه هم نجنگم باز هم خواهم مرد و باز هم از آرامش من همه گریان خواهند شد پس چرا تپه را بخواهم؟

بخواهم یا خواسته شوم؟ بخوانم یا خوانده‌شوم؟ من كه باید روزی با آرامش خویش چشمها را گریان كنم! پس از برای چه بجنگم و بتازم؟ آیا ابزاری كه برای جنگیدن در دست دارم راضی به جنگیدن و كشتن هست؟

من چه مغرورمو خودخواه كه هرگز با سلاح خویش صحبت نداشتمو آهنگ دل اورا نشنیدم!

حقیقت چیست؟ حقیقت خنداندن با گریه و یا گریاندن با آرامش است؟

حقیقت به غنی بودن در اوج بیچیزیست؟ حقیقت را كجا نوشته‌اند؟ در ذهن فراموش كاران یا در دفترچه خاطرات مورخین؟

خالی بودن من را پر می‌كند. من به كجا آمده‌ام  و به كجا می‌روم؟ این سیاهی شب است كه روشنایی سحر را ارزش می‌دهد یا عظمت روشنایی صبح است كه شب را فراری میدهد؟

من بودمو هستم اما این كیست كه آرام خوابیده؟ این كیست كه آرامشش گریه‌ آور است؟ این كیست كه من رویش خاك میریزم اما خودم غباری تر از اویم؟

هیچكس جز من توان رها ساختنم را ندارد!

اما دیگر دیرست!

حالا دیگر زمان تفكر نیست! تفكر به اینكه پاسخ چرا ها را بدهم! كه چرا تلاش كردم! تلاش برای بدست آوردن چی؟ منی كه حتی جسم خود را نیز می‌گذارم و میروم! منی كه خود در حال خاكسپاری خود هستم!

دیروز امید امروز را داشتم در حالی كه میدانستم امرو خود دیروز فرداست و فردا خود دیروزیست كه تنها با امید آراسته شده بود و چون آنرا نداشتم حس می‌كردم كه باید چیز خوبی باشد! اما فردا و فردا ها آمدند و دیروز ها را ساختن!

غم دیروز را خوردم و شاد از رسیدن فردای نداشته بودم اما توچهی به امروزی كه زیر پاهایم له میشد نداشتم! امروز همان فردای دیروزست! مثل برگهای پاییز و بهار! پاییز به امید بهار مینشینم كه برگهای سبز بیاد و سایبون پرستوها بشه! اما تو بهار پرستو ها رو با سنگ می‌زنیم و  در پاییز همان برگها را زیر پا له میكنیم!

خنده و گریه از برای دیروز داریم و دل بسته و شیفته فرداییم ،پس امروز چی؟ سهم آنكه خود را فدای ما می‌كند چه می‌شود؟ آن را كه از دست می‌دهیم غمش را می‌خوریم و آن را كه نداریم انتظارش را می‌كشیم اما آن را كه داریم و در نهایت اخلاص خودش را برای ما فدایی می‌كند برایش چه كرده‌ایم؟

آه آخرین خاكها را هم به روی خود ریختم! اینها چرا گریه می‌كنند؟ اصلا اینها كی هستند؟

آیا اینها واقعا من را دوست دارند؟ اگر دوست دارند چرا لحظه گریستن من به هم تبریك می‌گفتند و لحظه آرامش من به هم تسلیت می‌گویند؟

امروز چیست؟برگ سبز! سایبون پرستو!فردا! دیروز؟ جنگ؟ مفید یعنی چی؟ آزادی یا آزادگی؟

وای من هیچوقت حرف دل سلاحمو نشنیدم! من با تنفنگم یك پرنده را شكار كردم! زندگی؟ اینها یعنی چی؟ تفنگم هم ازمن ناراضیست؟ گریه؟

پاییز! بهار! پوچی؟ حقیقت؟ گمراهی؟ فتح قله‌های افتخار؟ مدال؟ بی نیازی؟

نه!

تنها رهایی آری یا آره هركدام كه باشد می‌بایست رهایی را به چهره تصدیق بكشاند!



نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]

[عمومی , ]

بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:  
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

 



نوشته شده توسط علی در سه شنبه 29 مرداد 1387 و ساعت 06:08 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 31 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ


لینک ثابت || نطرات [--]

[عمومی , ]

 

بازسازی دنیا

پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد. حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد.

"بیا کاری برایت دارم. یک نقشه ی دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست، بچینی؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت، می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.

پدر با تعجب پرسید:" مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسر جواب داد:" جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم."



نوشته شده توسط علی در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 01:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -


لینک ثابت || نطرات [--]



نوشته های قبلی...

خدایا شکر

به گناهی که تماشای گل روی تو بود

در تمام طول این هزار و یک شب

تلگراف هایی از جهنم عشق

آسمون دل بهاری چه قدر غم داشت

کاشکی دیشب هر شب بود

چشمای من گریه نکن

می دانم میخواهی پرواز کنی

قلبی متروک

تو بگو با دستان تو چند شب فاصله دارم ...؟

به خدا دست خودم نیست

مشامم پر میشود از عطر تو

چه خوب که نیستی ...

اینجا برای هیچ چیز منتظر نباش

جهنم عشق


صفحات وبلاگ...

1 2 3 4 5 6 7 ...

 

درباره وبلاگ

 وبلاگ من
ایمیل من
[yahoo]

نویسندگان

علی(802)

موضوعات

عمومی(761)

آرشیو

  آذر 1387 (10)
  آبان 1387 (19)
  مهر 1387 (20)
  شهریور 1387 (19)
  مرداد 1387 (25)
  تیر 1387 (24)
  خرداد 1387 (25)
  اردیبهشت 1387 (23)
  فروردین 1387 (14)
  اسفند 1386 (18)
  بهمن 1386 (8)
  دی 1386 (6)
  آذر 1386 (18)
  آبان 1386 (26)
  مهر 1386 (19)
  شهریور 1386 (14)
  مرداد 1386 (19)
  تیر 1386 (16)
  خرداد 1386 (22)
  اردیبهشت 1386 (18)


لینکستان

ترانه های آبی

گاه نوشته های یک دانشجو

مهرگان

بن بست تنهایی

ناب ناب

پاتوقی شاد برای شادترین ها

حرفی از جنس همه چی

من و تو ما میشویم

جادوی سکوت

آسمان(امید)

پائیز بهاریست که عاشق شده ...است

تنها ترین تنها

هم دم تنهایی من

پرستوی ارزوها

بی تو این باغ پر از پاییز است

سپیده و دوستاش

.:: اینجا دیكه آخرشه ::.

قصر یخ زده

عشق ورزیدن یعنی ...

نشانه حیات

مرتضی طلایی

دختر تنهایی ها

مریم دریایی

دلم گرفته..


تبلیغات در نگاه تازه

09126186234


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 ما به 2 خرداد پر از حادثه عادت داریم



حرف های نگاه تازه :
آقای خاتمی تنهایمان نگذارید





negahetaze.Mihanblog.com