

از کوچه پس کوچه های شهر خبر رسید که خدا بخشش و مهربانی نذر کرده است. با خود گفتم او نذر دارد و ما هم محتاج. ما
که از همه نذری گرفتیم از او هم مقداری می گیریم.
به راه افتادم و رفتم. زودتر از آنچه که فکر می کردم رسیدم، خیلی زود و بی دردسر. مقداری گرفتم و ظرفم را پر کردم و
برگشتم. بعد از مدتی دیدم که بیشتر از اینها نیازمند این نذری هستم، پس بهتر دیدم که دوباره و سه باره حاضر شوم و باز
نذری بگیرم.
میان راه در این فکر بودم که چرا دفعه قبل بیشتر طلب نکردم و ظرف بزرگتری ندادم. فکر کرده بودم که کافی است و دیگر به
آنها نیاز پیدا نمی کنم ولی خیلی زود دوباره نیازمند آنها شدم. با خود گفتم که اینبار زیاد تر می گیرم و اگر نداد با جامه ای تازه
می روم، چهره ام را تغییر می دهم و با ظاهری تازه طلب نذری می کنم.
رفتم، خواستم، داد. دیگه شمارش دفعاتی که آمده بودم را نداشتم اینبار در زدم و خودش در را باز کرد. گفتم
شما خدا هستید؟ خندید و گفت خودمم و شما هم باید آن جوانی باشید که چند باری آمده اید و نذری گرفتید. من شرمنده
شدم، دستم رو شده بود، سرم را پایین انداختم. خندید و با نگاهی مهربان گفت، سرت را بالا بگیر. تازه من از تو عذر می
خواهم که ناراحتت کردم. آخه نیازی نبود که خودت را به زحمت بیاندازی و هر بار لباسی تازه به تن کنی و با سخنی جدید حاضر
شوی. این را بدان که پیرمردان زیادی را می شناسم که از دوران نوجوانی هر روز از من نذری می گیرند و خود فهمیده بودند
که نیازی به تغییر چهره نیست، چون من خوب همه ی شما را می شناسم، چون خودم شما را ... ولش کن حالا هم برو تو
حیات خانه(زندگی) و هر چه که می خواهی بردار.
رفتم و برداشتم، موقع رفتن گفت، نبینم که شرمنده باشی، تو خواستی و من به تو دادم حالا هم هیچ حرفی باقی نیست،
اگر باز هم خواستی بیا و بگیر، هر لحظه ای که فکر کنی در خانه ی من باز است، اصلا اینبار در هم نزن خود بردار و برو.
تازه شناختمش و احساس راحتی و وقار کردم. گفتم پس حالا که اینطور است این پیاله ی من را هم از عشق و محبت پر کن.
گفت حتما ولی یک چیز را فراموش نکن، که من همیشه در همه جا هستم و نذری میدهم. آدرس خانه ی من را از یاد مبر...